تبليغاتX
در گوش باد.................
فیلم. تئاتر.موسقی .عكس. ادبیات

گاهي داستان كوتاه ، خيلي كوتاه مي شه ، مثل اين داستان خيلي كوتاه كه به تازگي نوشته ام

يك جمله

نوشته: افشين عموزاده ليچايي

حلقه افتاد و رفت زير مبل

-اين حرف آخرته

-آره

بلند شد و رفت اما صداي بسته شدن در نيامد

-نازنين؟

-چيه

- هنوزنرفتي؟

-نه ...نمي تونم برم...

-مي خواي بازم گريه كني

-گريه ام نمي ياد...رضا

-پس چرا صدات مي لزه

-كي ..من...صه...صدام... باشه الا ...الان ميرم

-اين آخرين حرفته؟...

-نه...باشه...يه جمله بگو... يعني دوسم داري...

 -دنبال بهونه مي گردي كه بازم گريه كني؟

- خوب گريه ام مي ياد...رضا

-بيا اينجا بشين...نازنين

زن يك جمله گريه كرد و مرد خم شد تا از زير مبل  حلقه را پيدا كند.

***

با توجه به نزديك شده با پايان دوره دكترا...حجم مطالبي كه بايد خوانده و بعد نوشته شود بسيار زياد است و اين را دوستاني بيشتر همدردي مي كنند كه خودشان گرفتار درس خواندن به زبان انگليسي  بوده يا هستند و مشكل ديگر نگارش ادبي متن پايان نامه است كه آن خود گرفتاري ديگريست...

اين را گفتم تا اگر گاهي- تنها گاهي- چند روزي فرصت به روز شدن نبود...به بزرگواري خودتان ببخشيد

اين هم يك عكس زيبا از اجراي پانتوميم در لندن

تقديم به شما

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:31  توسط افشین عموزاده  | 

با درود به دوستان

امروز اول یه  سراغ يه عکس مي ريم مربوط به كلاس اول ابتداي من كه در زاهدان گرفته شده و و مربوط به قبل از انقلاب است

دوم دوتا از عكس هاي خودم

halet geryeh

از كودكي 2...

من يه نظريه دارم كه مي خوام  با شما در ميون بذارم و نظر شما رو بدونم من فكر مي كنم..هر جامعه كه سالم تر باشه سعي مي كنه تا كودكي افراد ديرتر تموم شه و بزرگسالي ديرتر به سراغشون بياد..اين با نظريه دكتر امين پور فرق مي كنه من مي گم

 در جوامع پيشرفته شما افرادي رو مي بينيد كه قيافه و هيكل ۲۵ سالگي رو دارند ولي مانند كودكان.... راست گو هستند خيلي سريع احساساتشون رو بروز مي دهند و به نظر چون كودكان ذوق مي كنند و به هر بهانه زود شاد مي شوند و زود همه چيز را فراموش مي كنند

اما در جوامع در حال توسعه يا بدتر  از آن توسعه نيافته...كودكان زودتر بايد با كودكي وداع كنند

 در چهره  كودكانه مي نمايند اما رفتاري در زندگي چون بزرگسالي دارند....من مي بينم كه در آينده از اينكه كسي در ۵۰ سالگي كودكي اش را رها كرده...مي گويند تا رفتار درماني شود... تا درمانش كنند و در اين نظريه من، فكر مي كنم كه در هر جامعه اي هنرمندان ديرتر از كودكي جدا مي شوند...و من فكر مي كنم..بازيگران و دراماتيكي ها در اين زمينه از بقيه هنرمندان جلوتر هستند بعد از آنها شاعران و نويسندگان و بعد تجسمي ها و نوازندگان در اين زمينه از همه عقب ترند

تا نظر شما چه باشد؟

چهار داستان كوتاه من در نشريه الكترونيكي - كافه داستان- چاپ شده كه از اين دوستان و گروه سردبيري اين نشريه تشكر مي كنم

پيروز باشيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:38  توسط افشین عموزاده  | 

بين غربي ها بيشتر شايع هست تا شرقی ها كه خانه و زندگي راحت را رها كنند و بروند و در يك كشور فقير با كمترين امكانات مدرسه و بيمارستان و غيره بسازند ه يك نمونه از آدمهاي خاص كه امروز مي خواهم به شما معرفي كنم

يك خانم فرانسوي است به نام ماريا روژ مونتيكس كه در سال 1989 با خانواده  به هندوستان آمده و مدرسه اي به نام( ماريكا) تاسيس نموده و از سال اول تا دهم دانش آموز مي پذيرد... از كارهاي جالب ايشان اين كه زبان سوم كودكان هندي مدرسه اش  را فرانسه قرار داده  است و باز جالبتر آنكه در اين مدرسه تحصيل كودكان ناتوان جسمي با همان هزينه كودكان معمولي انجام مي شود. از اين رو 20 كودك نابينا و نا توان جسمي در اين مدرسه تحصيل مي كند.

من جهت كسب  تجربه تدريس به زبان انگليسي در زمينه تئاتر... هفته اي يك روز در اين مدرسه  درس (آشنايي با تئاتر) تدريس مي كنم

كلاس 1تا 5 دو گروه-2 ساعت

كلاس 6تا 8 دو گروه- 2ساعت

كلاس 9و10 يك گروه- 1 ساعت

در روز اول فروردين امسال  به هر محصل يك سكه ايراني 25 توماني و 50 توماني به عنوان يادگاري از ايران دادم كه همين امر  باعث شد تا بيشتر در مورد ايران كنجكاو شوند و سوالات زيادي مطرح شد

 

روز اول شروع تدريس يك جمله اين خانم فرانسوي بسيار به دل من نشست

ايشان گفتند: نتيجه و يا شركت در مسابقات نمايشي در سطح شهر بر اي من اهميتي ندارد. لطفا سعي كنيد تا بچه ها از تئاتر لذت ببرند

در مراسم افتتاح نمایشگاه آثار دانش آموزی در محیط مدرسه

اين باعث شد تا من( بازي- نمايش) ها را گسترش داده و از نوشته هاي خودشان در اجراها استفاده كنم و بيشتر در برقراري ارتباط با ديگران و كاهش حس خجالت براي آنها تلاش كنم. وب سایت ماریکا هم می توانید ببینید

پیروز باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:24  توسط افشین عموزاده  | 

    • صحبت هاي دوستان و نظرات خوبشان در رد و قبول  باعث شد تا در اين پست
      از آنچه در اين چند سال در كشور هندوستان آموختم برايتان بنويسم
      Photograph
    • خداوندي كه تا امروز پناه تو بوده تا زنده باشي و از زندگي لذت ببري  پس نگران فردا و تامين زندگي خود نباش... و بيش از اندازه خوراك روزانه ات جمع نكن
    • اينجا هرگز به اينكه چه پوشيده اي و مارك لباست چيست اهميتي نمي دهند... نوع لباس پوشيدنت براي كسي اهميتي ندارد استاد دانشگاه ، خدمتكار و رئيس دانشگاه لباس هاي ساده اي مي پوشند به شكلي كه نمي تواني آنها را از هم جدا كني
    • در نوشتن مقاله و انجام پروژه كاري بسيار سختكوش هستند و تنها در همان زمينه مي نويسند اهل روده درازي و آسمان ريسمان نيستند و خطي در مقاله جلو مي روند
    • آنقدر خونسرد هستند كه گاهي فكر مي كني چيزي در اين دنيا ارزش ناراحت كردن تو را ندارد
    • اگر فكر مي كني اين مبلغي كه در جيبت داري ارزشي ندارد...اين را از كسي امانت و قرض بخواه ..بعد مي فهمي كه همان مقدار پول تو... چه با ارزش است
    • Photograph
    • هر چيزي را كه فكر مي كني بدرد تو نمي خورد در سطل اشغال نگذار...خيلي ها به همان نيازمند هستند...و مي آيند از كنار در منزل شما بر مي دارند حتي يك تكه نان
    •  اينجا آنقدر پول برق گران است كه من و خانواده من ياد گرفته ايم كه هيچگاه لامپ اضافه به نيازمان را روشن نگذاريم و اميدواريم  اين عادت زماني كه به ايران باز مي گردم ادامه يابد
    • وقتي غذا مي خورند اينقدر با اشتها اين كار را مي كنند كه من هم غذا خوردن را به  ليست لذتهايم افزوده ام و تنها براي سير شده غذا نمي خورم
    • فضول نيستند و تا شما از زندگي خودت چيزي نگويي آنها هيچ وقت در زندگي شخصي شما سرك نمي كشند حتي نزديكترين دوست محل كار شما
    • مغازه دار هيچ گاه از شما عصباني نمي شود...ساعتها چانه بزنيد...ده ها جنس را امتحان كنيد...و بعد از مغازه بيايد بيرون هيچ مشكلي پيش نمي آيد
    • در تمام مراسم هاي هندو هيچ مراسمي براي عزا داري نيست... آنها هميشه جشن دارند ...تولد خدايان...عروسي خدايان...پيروزي خدايان...و...
    • هيچ كشوري به اندازه هندوستان تعطيلي ندارد...سه نوع تعطيلي وجود دارد....تعطيلات كشوري ( مانند تولد گاندي... ديوالي و ...) تعطيلات ايالتي ( سال نوي همان ايالت ...استقلال همان ايالت و ...) تعطيلات مذهبي ( براي هر دين و آيين چند تعطيلي در نظر گرفته اند تا به گروهي بر نخورد)
    • هيچ كشوري مانند هند با خارجي ها در زندگي همسايگي و روزمره  مهربان نيستند اين را مي توانند با رفتن به كشورهاي ديگر امتحان كنيد شايد بخاطر همين ويژگي  است كه از همه دنيا در اين كشور گروهي زندگي مي كنند
    • مرگ پايان زندگي نيست...پس حرص دنيا  رو نزن
    • اينجا خودرو ( اتومبيل) تنها براي رسيده به مقصد استفاده مي شود. معمولا ثروتمندان يك موتور هم دارند...و ماشين گردي در شهر وجود ندارد( به علت گران بودن بنزين تنها در موارد ضروري استفاده مي شود...بنزين 1362 تومان است- آوريل 2008) ..مثلا سوپروايزر من يك اتومبيل هيوندا ساندرو دارد و يك دوچرخه)
    • چه خودروي شخصي چه كرايه هيچ كدام تحت هيچ شرايطي بيشتر از 80 كيلومتر در ساعت به سرعتشان نمي افزايند چه داخل شهر چه خارج شهر...و هر چه اعتراض هم بكنيد تنها سرشان را تكان مي دهند و باز همان 80 كيلومتر در ساعت
    • همه در منزل گياه دارند فقير و غني ...و پرورش گل و گياه در كارهاي روزانه همه نهفته است

    • من 29 استان ايران را با حوصله و در دفعات متوالي ديده ام اما زيبا ترين منظره زندگي من در طبيعت خارج بمبئي در جاده پونا يافتم نزديك صبح .انگار تكه اي از خواب و رويا را در واقعيت مي ديدم...
      Photograph
    • خدايت را از درونت صدا كن و در درونت آن را پيدا كن بگذار ديگران هم به زبان خودشان خداي را عبادت كنند. اينگونه مي شود كه در يك خيابان  در شهر ما، مسجد و كليسا و معبد ديوار به ديوار هم هستند و من افرادي را ديده ام كه در يك زمان هنگام عبور از كنارشان به هر سه مكان تعظيم مي كنند و مي روند پي كارشان

    • وبلاگ نويسي هم به قول محسن مخملباف عزيز، تمرين درك متقابل ديگران و دموكراسي است. اشكالي ندارد بگذاريم

    • هرچه مي خواهد بگويد هر که مي خواهد دلش
    • افشين عموزاده ليچايي
      دكن – هندوستان
       آوريل 2008
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:46  توسط افشین عموزاده  | 

به نظر من هندوستان كشوري به حال خود رها شده است

يعني دولت در هيچ زمينه اي دخالتي در هيچ چيز ندارد و تنها مالياتي مي گيرد و كارهاي سياسي خود را انجام مي دهد

 از آنجا كه 28 ايالت دارد در واقع 28 دولت جدا گانه حاكم است و اين سبب مي سود تا به نوعي مردم ايالتهاي مختلف كاري با هم نداشته باشند

مثلا در هندوستان بسيار باورپذير است كه اگر از يك پزشك يا معلم بپرسيد چند شهر هند را ديده اي و  شاید بگويد بمبي و دهلي همين و بس ( آن هم به دليل رفتن به فرودگاه يا انجام كاري در پايتخت)

چرا كه اصلا اهل سفر نيستند ( در خارج هند هم تنها مي روند تا كار كنند)

براي ما ايراني ها تنها مي تواند جاي باشد  تا ببينيم ، جاي ماندن نيست

شما براي تهيه هر چيزي گرفتار رشوه مي شويد از كپسول گاز گرفته تا آب آشاميدني كه بايد در بشكه هاي بيست ليتري بخريد تا كارهاي ساده روزمره و این در مورد خود ساکنین بومی هم صدق می کند چه رسد به خارجی ها

بزرگترين آروزي يك هندي اين است كه شغلی بی درد سر داشته باشد تا حقوقي بگيرد و بدون هيچ استرسي 15 بچه داشته باشد ( من با پارچه فروشي صحبت مي كردم كه 37 ساله بود مي گفت:  16  - شانزده فرزند دارد)

من اصلا نمي فهمم چرا مي گويند هندي ها افراد با هوشي هستند آنها تنها زماني كه كلمه (پيسا) يا همان پول را مي شنوند كمي به خودشان مي جنبند و ما به شوخي مي گوييم: هنديها  انيشتين مي شوند تنها  در زمان محاسبه پول و ديگر هيچ

هيچ چيز در اين كشور نظم ندارد

دفع زباله، رانندگي، امور اداري و ...خارج از تصور شماست

آرزو مي كنم تا هيچ وقت مجبور نباشيد تا نامه اي اداري را به سرانجام برسانيد.

و در پايان چند عكس از آثار خودم و دیگر سایتها از هندوستان تقديم مي شود تا خودتان قضاوت كنيد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سادگي در  آرايشگري

بلوار خواب ها

در مقابل هندوستان..ایران بهشت و ایرانی بسیار موفق و سربلند است

جاری باشید

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:46  توسط افشین عموزاده  | 

داستان كوتاه

دختري با موهاي وزوزي

به ياد پاييز شهر كوچك و هميشه مه گرفته من - بندرانزلي

افشين عموزاده ليچايي

 

خيلي سرد بود

 نمي شد رهاش كرد

هر كسي حال خودش رو مي گفت...

 گفتم ابي... تنها؟

ابي را مي برند تا من باور كنم كه ديگه اعتيادش تمام شده

 

                  *      *         *

گفت: حالا!

كم حرف مي زد خودش مي گفت حرفي براي گفتن نداره

اما چيزي نمي ريخت بيرون

سعيد مي گفت بشكه است لامذهب...خالي نمي كنه هر جا

شايد - ما - زمينش نبوديم كه بذري بپاشه

بعضي ها اينجورين... ابي نيومده بود براي كاشت

معتاد بود...به خيره مي ماندن به عكس روي ديوار

عكس را كنار ساحل پيدا كرده بود همه مي گفتند آب آورده

اما چيزي رو كه آب بياره ...اينقدر سيلي نمي زنه به پس گردن همه

***

ابي... ابي...

 باز خيره مانده بود به ديوار

سعي مي كرد كسي نفهمه كه عاشقه

همه عشق را هوار مي كردن سر محله

محله بدون هيچ حرفي هوار بود سر... ابي

آخه دختره هم كرم داشت البته ما هيچ وقت به ابي اين رو نمي گفتيم

 هميشه يه لبخند بود ميان  اون موهاي وزوزي

سعيد مي گفت به ابي  پيشنهاد كرده عين همين براش پيدا كنه با 400 تومن

فقط خنديده بود همون زهر خنده هميشگيش

همينها باعث مي شد تا هميشه تنها باشه

ابي ...تنها؟

باز مي گفت ...حالا !

معتاد بود

  به خيره ماندن به عكس روي  ديوار

يه بار با ساعت سعيد وقت گرفتيم من دو دقيقه ...سعيد هم 15 ثانيه -

آخه خنده ش گرفت بود و نمي تونست ادامه بده-

اين كجا و روزها خيره ماندن ابي به عكس روي ديوار كجا!

سعيد مي گفت عاشق موهاي  وزوزيشه

ما هم شنيده بوديم كه ليلي زيبا نبوده

ولي دختره چيز زيادي نداشت يعني هيچي واسه گفتن نداشت

هر كه بود زنش بود، مادرش بود، ديوانه اش بود

گاهي مي گفت بريد از اينجا ...با مادرم  يه ذره حرف دارم

بعضي وقت ها مي گفت با آبجيم مي خوايم بريم بيرون

منظورش از بيرون ... لب ساحل بود

گاهي هم مي گفت من بايد برم ، مي دونيد ...ساقي تنهاست

كمتر  بيرون مي آمد

آخه معتاد بود به عكس روي ديوار

سعيد عاشق چش رنگي ها بود ، سبز... زيتوني... رگه هاي نارنجي، هر چي...

ولي اون كه چشم روشن نبود

 من يه بار از سعيد پرسيدم توي عكسهاي سياه و سفيد... رنگ چشم  رو مي شه ، تشخيص داد... گفت نه

همين شد كه ما بي خيال رنگ چشم دختر روي ديوار شديم

ولي براي ابي مهم نبود

شايد چون معتاد بود به عكس روي ديوار

 يه بار كه چند جمله  پشت سر هم گفت

 كاشف به عمل اومد كه

باهاش سيگار مي كشه

باهاش تخمه مي شكنه

باهاش ورق بازي مي كنه

باهاش گل يا پوچ مي زنه

 سعيد مي گفت خود ارضائي  هم مي كنه به ما نمي گه

والله...از دختره چيزي معلوم نبود...خدا مي دونه

گاهي يه چيزهايي مي نوشت ولي فقط لب دريا مي خوند

معتاد بود معتاد به عكس روي ديوار

 سر زده كه مي رفتي پيشش

از صداي موج و اين آواز شب ... چيزي دستگيرت نمي شد

دختره بد جوري هوش و حواسش رو برده بود

حق داشت ...آخه ابي  زير بارون پيداش كرده بود

 لب دريا... پاي بوسه هاي موج

خوب...معتاد بود معتاد به عكس روي ديوار

خلاصه چي؟

تور ماهي گيري بافي ..كه نشد شغل نه بيمه نه مستمري

اينها رو من گفتم

مي گفت مگه دو نفر آدم چقدر مي خورن

ما به روي خودمون نياورديم كه يه نفرن

گفتم... فقط غذا كه نيست

همين روزها مي يان كلبه ات رو خراب مي كنن سرت

بعد ..سعيد بهش گفت سن و سالت ميره بالا دستت در چشمه هاي دام* نمي چرخه، كمرت به نشستن و بافتن نمي گرده...چه فايده داشت او كه گوش نمي داد

ولي تا سعيد گفت كم سو مي شه چشمت... يه سري تكان داد

آخه معتاد بود ...معتاد به عكس روي ديوار

ما چه مي فهميم حالشو ...سعيد مي گفت اين عاشقه كه تغيير مي كنه

 معشوقه كه رنگ به رنگ مي شه

قصه عشق هميشه همينه. مگه باباي محسن نيست

خونه رو كرده قناري فروشي

سعيد مي گفت بالاترين قسم باباي محسن به جان زرد قناريشه

آهاي ابي ..ابي...من بودم كه صداش مي كردم

اما ابي  رو مي بردند

خيلي سرد بود و من هاج و واج خيره مانده بودم به كلبه

آخه عكس روي ديوار نبود ولي...

 بايد رهاش مي كردم

هر كسي حال خودش رو مي گفت...

 تو دلم گفتم: ابي ... تنها؟ و بعد خودم با لهجه  ابي  گفتم: حالا!

ابي را بردنند تا من باور كنم...ديگه اعتيادش تموم شده...

 

 

*اصطلاحي در تور بافي در مناطق شمالي ايران

------------

در یک سایت ادبی به نام امضا... داستان کوتاه من به نام پیچ امام رضا چاپ شده که از لطف سر دبیر این مجله الکترونیکی آقای ابوالحسنی نسبت به خودم تشکر می کنم

 

-------

و یک عکس از از آثار خودم

فراموش شده ها..4

دختری که مشکل روانی دارد به یک خانقاه اهل تسنن در هندوستان زنجیر شده تا بهبود یابد--سال ۲۰۰۷ حیدرآباد- هندوستان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:59  توسط افشین عموزاده  | 

چند روز قبل به همراه  پسرم براي پر كردن دندانش به يك كلينيك دندان پزشكي رفتيم

از آنجا كه مي دانيد در سالن انتظار آقايان اطبا... نشستن تا چه اندازه كسل كنند است بنا به عادت معمول باید به بازي هاي موبايل كشيده بشویم

اما اين بار تصميم گرفتم تا به جاي بازي هاي موبايل به بازي با اعداد بپردازم

بعد از نيم ساعت سرو كله زده با چهارعمل اصلي و بالا و پايين كردن اعداد  متوجه يك رابطه عددي در دنياي شيرين رياضي  شدم كه نمي دانم از گذشته بوده يا كشف خودم محسوب مي شود

اگر عدد سه را به دفعات تكرار كنيد مانند 33  يا 333 يا 33333  و در خودش ضرب كنيد براي مثال 333ضربدر 333  حالا  جواب هر عددي كه باشد شما اعداد درون آن را جمع كنيد ..در نتيجه براي مثال مي شود: 333ضرب در333 =110889  جمع اعداد روي هم مي شود...27

حالا اين براي من جالب بود كه اين عدد با جمع نتيجه ضرب به همين شكل براي  6 برابر است

يعني666 ضرب در 666 =443556 كه باز جمع عددي آن مي شود...27

حالا اين محاسبات تا بي نهايت امكان پذير است 33333333  يا 66666666666666

 

از آنجا كه من تحصيلاتم هنر بوده و هست... درك چنين رابطه جالبي در اعداد برايم خيلي شيرين تر از بازي هاي موبايل بود و شايد براي دوستان رياضي دان ما... بسيار پيش پا افتاده باشد ...ولي به من حق بدهيد كه ذوق كنم

و باز دو عكس از آثار خودم

ما هيچ.ما نگاه

در یک زیارتگاه شیعیان هندوستان  زنی در دیروز و فردای خود غرق شده است -  نسب ایرانی داره..نه؟

 

نگاه معصومانه 1

 

چهره معصومی داره نه؟....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:45  توسط افشین عموزاده  | 

آيا شما در کار خودموفق هستيد؟ آيا در رشته تحصيلي خود موفق خواهید شد؟

پاسخ به اين سوال ابتدا نياز به يك مقدمه دارد

براي مثال ابتدا از خود سوال كنيد كه در هنگام انجام چه كاري... گذشت زمان را متوجه نمي شويد

 همين جا بعضي از دوستان بايد بدانند كه نتيجه انجام بعضي شغل ها برايشان شيرين است ولي در هنگام انجام آن كار لذت نمي برند براي مثال خيلي از دوستان مايلند مانند يك پزشك صاحب احترام مردم و درآمد خوبي داشته باشند اما وقتي در عمل هر روز تصور كنند كه با مريض هاي متفاوت روبرو مي شوند كه تنها از حال بد خود با شما صحبت مي كنند جريان متفاوت مي شود

 شما بايد بدانيد كه كاري را در حال انجامش دوست بداريد و گذشت زمان را نفهميد

و اين را بايد به كمك دوستان و خانواده متوجه شويد

 بهترين زمان براي تشخيص اين علاقه قبل از 26 سالگي است ولي تا روز مرگ  بايد پيگير باشيد تا اين علاقه را پيدا كنيد

شما حتما كساني را ديده ايد كه از شغل خود مي نالند

 من مي گويم اين گروه باور ندارند كه مذهب و غير مذهب... فرصت زندگي را يك بار ميدانند

 يعني

مي گويند: خوب اگه از اين كار دست بكشم بعدش چي مي شه؟

.............حالا همين رو دارم تا بعد ببينم خدا چي مي خواد؟

..............اگه نشد چي؟

..............دنبال يه فرصتم تا به كار مورد علاقه ام بپردازم

همين جا بگويم كه من از مخالفين شغل و درآمد جدا.....تفريح جدا.. هستم

من مي گويم وقتي در انجام كاري لذت مي بري پس اينكه كمي سطح زندگيت پايينتر از ديگران است... اهميتي ندارد

كه باز من باور نمي كنم كسي به علاقه اش بپردازد و در طولاني مدت به پول و زندگي مناسب نرسد

نمونه اش هم در طول تاريخ بسيار است

و همين باعث مي شود تا در كشور هاي توسعه يافته...هر شغلي بها و ارزش دارد  چرا چون مثلا كمتر كسي مجبور است...راننده تاكسي بشود كه مدام از وضعيتش بنالد...چون كار ديگري برايش مهيا نيست

من شاگردي در سالها پيش داشتم كه روزي همين بحث در كلاس مطرح شد او با خنده گفت ..استاد... اگه چيزي رو كه من در انجامش متوجه گذشت  زمان نميشم شغل نباشه چي..من گفتم نزديك بهش كه شغل پيدا مي شه

بقيه كنجكاو شدند تا از موضوع سر در بياورند و اين خانم با خنده گفت :رقصيدن

و من بلافاصله خنده ديگران را قطع كردم و گفتم خيلي عاليه برو...رشته تربيت بدني و باشگاه ايروبيك بزن كه به رقص هم نزديكه حالا شايد توانستي شاگرد رقص هم تربيت كني....

اين خانم حرف مرا گوش داد و از هنر كناره گرفت و در رشته تربيت بدني اصفهان قبول شد و امروز نه يكي كه دو باشگاه ورزشي دارد و بيا ببين چه وضعيت مالي خوبي هم دارد و از زندگي لذت مي برد

بله اولش كمي سخت است ولي اگر درست تشخيص داده باشي...نگران نباش اگر هيچ چيز به دست نياوري ... از كارت مدام در حال لذت بردني

چند آزمايش براي انتخاب شغل

1-      براي خودتان الگو داشته باشيد...

2-      زندگينامه  افراد موفق در رشته مورد علاقه خودتان را بخوانيد

3-      مقصد مالي داشته باشيد تا بي جهت تلاش نكنيد تا بعد شما وارثان شما بي رنج... لذت ببرند و آدمهاي بي ارزشي شوند

4-      دوستاني در رشته مورد علاقه خودتان داشته باشيد تا به شما انگيزه بدهند

5-      به پول درآوردن از رشته مورد علاقه خودتان فكر نكنيد پول به سراغ شما مي آيد

6-      كار كنيد و آثار كارهاي خود را به ديگران نشان دهيد...حتما كارهاي هست كه همه مي گويند فلاني تو به درد اين كار مي خوري..يعني هر آدمي خلاصه  براي يك كاري مناسب است...فقط بايد پيدا كند

7-      از رفتن و آزمايش شغلهاي مختلف نترسيد مثلا اين تفكر كه فلاني تو هر كاري مي ره بعد چند جلسه مي ذاره كنار هيچ اشكالي نداره ولي اينكار و اينقدر ادامه بدهيد تا به نتيجه برسيد

8-      به افكار پدر و مادر خود احترام نگذاريد چرا كه آنها انسانهاي ديگري هستند و گاهي با علاقه زيادي كه به شما دارند از شما موجودي راكد و بي ارزش مي سازند ملاكهاي آنها را بشناسيد و بعد به حرفشان گوش كنيد

9-      شما اگر با علاقه به كارتان تنها  يك سال عمر كنيد به همه زندگي 100 ساله پر از ناله و بدبختي بعضي آدمها مي ارزد

10- شغل شما بايد...هم ارزش . گاهي پر ارزشتر از هر چيزي در اين دنيا باشد كارتان ..همان تفريح ، سرگرمي، شغل دوم، و همه چيز است به همين دليل است كه تعداد مخترعان ، مكتشفان   و آدمهاي موفق كم است... اين گونه افراد مانا مي شوند...شما چرا جز اين افراد نباشيد؟

افشين عموزاده ليچايي -هندوستان - آوريل

2008

 

و یک خاطره

 از راست به چپ

دكتر رحيمي الكامي پنجره هاي نيمه باز - احمد آل احمد "پسر شمس آل احمد" ـ من ـ مراد اعظمي"،شاعري كرد" ...-پادگان قدس همدان

نگاه 2

 

 يك عكس از خودم و خداحافظي

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:5  توسط افشین عموزاده  | 

اول  يك خبر

من سعي مي كنم حس زندگي كردن را در كارهاي مورد علاقه ام دنبال كنم

به تازگي به سفارس مركز ترويج افكار مهاتما گاندي در ايالت آندرا پرداش نمايشنامه اي به نام -جشن تولد گاندي- در دست ترجمه دارم بايد بگويم كه بسيار نمايشنامه خوبي است و اين بر مي گردد به نويسنده آن آقاي ويجيا باسكر كه يك  نويسنده و گارگردان با سابقه و قابل مقايسه با استاد بيضايي در سينما و تئاتر هندوستان است..آنطور كه شنيده ام اين نمايشنامه به همراه يك سي دي كه آوازي هم در همين موضوع دارد به ۴۵ زبان دنيا ضبط و پخش شود

نمي دانيد چقدر خوشحالم كه در چنين پروژه اي -ترجمه بخش  زبان فارسي بر عهده من است.اميدوارم تا تمام تلاشم را بكار ببيندم..

 داستان كوتاه

زمان متوقف شده است

 خاطره اي در شكل داستان كوتاه – افشين عموزاده ليچايي

 

نوروز نزديكه و من سعي دارم تا بليط  هواپيما از طريق اينترنت واسه تعطيلات عيد  رزرو كنم

يه لحظه رفتم تو دوران كودكي خودم وقتي 10 ساله بودم

پدرم ماشين  رو گذاشت تو تعميرگاه تا براي سفر نوروز آن سال سرويس بشه بعد سويچ  داد به تعميركار و ما... يعني منو پدرم مجبور شديم قدم زنان، بيايم خونه.

 تو راه از پدرم پرسيدم :بابا شما وقتي هم سن بوديد ماشين داشتيد؟

گفت: نه...بعد مكث كرد و ادامه داد: يعني خيلي كم بود ولي يه بار ماشين ديده بودم... پرسيدم سوارش شدي؟ گفت: نه دنبالش دويدم

گفتم: تلفن چي؟ گفت نه

گفتم يخچال و تلويزيون و دوربين عكاسي چي؟

گفت: بابا جان اون موقع مردم فقط چيزهاي رو تو خونه  داشتند كه واقعا نياز باشه...بدون تلويزيون هم مي شه زنده بود...نه؟

من خنديديم گفتم پس همه زنده بودند بابا ...كسي زندگي نمي كرد

پدرم چيزي نگفت شايد چون به خونه رسيده بوديم و يا شايد هم از حرف من خوشش نيومد

بابا...بابا..

پسر  ده ساله ام بود كه منو ازخيالاتم بيرون كشيد. گفتم چي بابا؟

آمد و نشست كنارم و بدون هيچ مقدمه اي پرسيد:

بابا ...تو اون سالها... وقتي ده سالت بود شما اينترنت داشتيد

گفتم نه ...گفت: اصلا كامپيوتر چي؟

فقط سري تكان دادم مثلا نه

گفت: كانالهاي ماهواره اي چي؟

خنديدم و گفتم پسرم تلويزيون  خونه ما سياه سفيد بود. چه سوالهاي مي پرسي

اون هم خنديد گفت: پس پلنگ صورتي رو چه رنگي مي ديديد؟

من دست از كار كشيدم وبا دونه دونه انگشتام نشونش دادم:

نه موبايل ، نه چت روم ، نه دوربين ديجيتال ،نه كولر گازي ...هيچ كدوم نبود

پسرم بلند شد و موقع رفتن گفت: شما چطوري زندگي مي كردين؟

***

دوم يك عكس از آثار من

زن قبيله اي در هند

و سوم يك خاطره

 بازي در فيلم كوتاه - رفتن رسيده است-۱۳۷۹

جاري باشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 12:20  توسط افشین عموزاده  | 

زمزمه مرد بعد از شوك الكتريكي

هذيانهاي افشين عموزاده ليچايي در قالب داستان كوتاه

 ***

 مگر گلها كه به هم مي پيچند ،خار در خار به هم فرو مي كنند؟

 نه هيچگاه كنار دست آن قمار باز بزرگ  ننشستي و هيچگاه براي كبوتر هايش دانه نريختي!

 شايد درد باشد جواب هر چه نمي داني تو

 از بز  كه كمتر نيستي ببين در طول شلوار تاريخ به همه درد ها آويزان است

كودك كه نبود لانه مورچه را ويران كرده باشد به اميد آنكه ساحل امنش همين نزديكي ها باشد  او هميشه  پيراهن هاواي تنش مي كرد

اشك چشمت را پاك نكن تا به خودت بيآيي  شير سمير جعجع سررفته است به ثانيه اي نمي كشد كه ديوار سرخ به تنور داغ تجدد بچسبد

 تو كه خودت در دارفور ماسه مي شمردي تو ديگر برايم از رنگ طلايي گندم حرف نزن

من طعم شير مادر بزرگم را از  لابه لاي پيراهن كهنه اي كه لوله هاي آب را در زمستان سرد شمال مي بستيم فهميدم

 برو عمو ترك دنيا يعني ترك همه گلهايي كه هنوز در دانه از بند ناف آويزانند

 شاعر چپ هنوز ضربه به بيضه اش نخورده بود كه باريك تر از مو نغز مي گفت

 بگزاريد بچرد بگزاريد برود بگزاريد همچنان بهشت بتراشد از چوب ماركس

كسي از پستچي بازنشسته  داخل وزارت معدن آدرس سعادت را نمي پرسد...

مو بر بدنش سيخ مي شد وقتي نام لا اله الا الله را مي آورديم

 تكه داده بود به ديوار امام زاده محمد خوراسگان

 مي گفت خاك مرده هايش را باد روي ضريع اين امام زاده مي ريزد

طناب را كه محكم كرد ديگر لباسها خشك شده بود

 اين چه رسم زندگي است جايي نيست تا عقايدت را پهن كني ...

دو سرش بند نمي شود و آنگاه كه رهايش مي كني تازه  چك چك از همه جاي ناودونش مي چكد

عمو بزار و برو اينجا كسي استكان به استكانت چه كمر باريك چه پاچه كوتاه نمي سايد

برو عمو ...آوازه خوان ده ما هم اين روز ها بتونه جرز ديوار معامله مي كند

 بعد تو نشستي به ساعت شني ات نگاه مي كني كه ...كي  از مسافرت  مي ياد؟ چاووشي خوندن و پشت پا پختن از اينا....

 اينها اجاق ندارند كه كور يا بينا از خيابون رد شون  كنن عمو

***

و براي اينكه خيلي گرفتار هذيانهاي من نشويد يك داستان كوتاه تقديم مي كنم

***

ننه قزي

داستان كوتاه –افشين عموزاده ليچايي

 

توي كوچه همه به كار خودشون مشغول بودند

بچه ها  با سروصداي زياد فوتبال بازي مي كردند

كفاشي ، وانت هندوانه ، گاري سبزي فروشي

پير زن به وانت هندوانه نزديك شد

توپ زير پايش افتاد

مي توانست برود، خوب عينك كه نداشت

 كسي هم از يك پير زن 73 ساله انتظار شوت نداشت

اما فرصتي شده بود تا بعد از60 سال يه ضربه به توپ بزنه

 يعني از سال ششم ابتداي همان سالي كه طاعون آمده بود با قد درازش و آن دسته گل مسخره و پژمرده اش ...

ديگه داشت دير مي شد، كمي بعد حتما يكي از همان پسرهاي لنگ دراز مو وز وزي مي آمد توپ را مي برد

چادرش را جمع و جور كرد و كمي به عقب رفت. نبايد دستپاچه مي شد

ضربه را زد آنچنان محكم... كه توپ تركيد

مرد آمد و با خنده گفت:

ننه آخه اين چكاري بود كه كردي...هندونه چرا شكستي!

2 زندگي ادامه دارد..

 

راستي من يك مثل تونستم بسازم  كه به چند نفر هم گفتم... آنها جاي نشنيده بودند پس مي زنيم به حساب مثلي از من در هندوستان

يك  شن از صحرا كم

يك هندي از دنيا كم

 

جاري باشيد

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 17:55  توسط افشین عموزاده  |